صفحه نخست arrow اندیشه arrow از تبریز تا استانبول به‌دنبال حقوق
ماجراي تحصيل يك وكيل دادگستري در ۸۰ سال قبل
از تبریز تا استانبول به‌دنبال حقوق
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0 بدعالی 
15 شهریور 1389 - 09:46
از تبریز تا استانبول به‌دنبال حقوق

دكتر محمدحسن لطفي :آنچه مي‌خوانيد يادداشتي است از مرحوم دكتر محمدحسن لطفي، ازجمله وكلاي نامدار دادگستري ايران كه براي نخستين بار همكار ارجمند ما آقاي دكتر ابوالقاسم تفضلي در كتاب جديد خود تحت‌عنوان «سرگذشتي پيش نوشته» منتشر كرده است. دكتر محمدحسن لطفي در 1298 در تبریز به دنیا آمد. در 1317 وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد و سپس با استفاده از بورس تحصیلی به استانبول رفت و در دانشگاه بوتینگن به اخذ درجه دکتری نائل شد.



در آن زمان دولت تركيه به يك صد دانشجوي ايراني بورس داد و مرحوم دکتر محمدحسن لطفی هم كه از نخستين «بورسيه»‌هاي خوشبخت بود که همراه اين عده به استانبول رفت.

قصد تحصيل در استانبول نداشتم
چنانچه پيش‌تر اشاره كردم من به هيچ‌وجه قصد اقامت و تحصيل در استانبول را نداشتم. با اين همه براي حفظ ظاهر در قسمت دكتراي دانشكده حقوق اسم‌نويسي كردم، ولي در ظرف شش ماه اقامت دراستانبول بيش از حداكثر 10 جلسه در كلاس‌هاي درس شركت نكردم، و حتي يك جلد كتاب حقوق نخواندم؛ و در اينجا نيز به سائقه اشتياق شديد به سفر اروپا و جنون جواني قسمت اعظم وقت خود را صرف اين مي‌كردم كه روزنه اميدي بيابم و راه پاريس را در پيش گيرم و بقيه اوقات را به تماشاي زيبايي‌هاي وصف‌ناپذير شهر استانبول و اطراف آن مي‌گذراندم.

يك اتفاق معجزه‌آسا
در اينجا نيز اتفاقي باورنكردني كه به معجزه مي‌مانست به ياريم رسيد. روزي دوستي كه بسياربسيار سپاسگزارش هستم (و شايد مايل نباشد نامش رادر اينجا ببرم و همين قدر مي‌گويم كه امروز يكي از پزشكان محترم تهران است) مرا با جواني ايراني به نام «حسام وزيري» آشنا كرد و در اثناي صحبت معلوم شد مراد از اين آشنايي اين است كه «حسام وزيري» به من پيشنهاد كند به‌عنوان «بورسيه» وقفيه هومبولد (HUMBOLT) واقع در برلن براي ادامه تحصيل و گذراندن دوره دكترا به آنجا بروم.
تفضلي عزيز، حكايتي كه در اينجا مي‌نويسم ازحيث قرابت هيچ كمتر از داستان‌هاي هزار و يك شب نيست، و اگر خود شما شخصا شاهد اين رويداد نبوديد جرات نمي‌كردم اين سرگذشت را با شما درميان بنهم. به ياد داريد كه شبي در استانبول در پانسيون «حزب جمهوريخواه خلق تركيه»، آنجا كه بيشتر دانشجويان ايراني زندگي مي‌كردند، شما را به گوشه خلوتي بردم و به شما گفتم كه چنين پيشنهادي از طرف آلماني‌ها به من شده است، و به شما پيشنهادكردم اجازه بدهيد از آلماني‌ها خواهش كنم كه شما رانيز به‌عنوان بورسيه «وقفيه هومبولد» همراه من به آلمان بفرستند. شما پيشنهاد مرا ـ نمي‌دانم به چه علت ـ رد كرديد. ولي قول دادي روزي كه من از استانبول با راه‌آهن به سوي آلمان حركت مي‌كنم طوري حلقه دوستان ما را سرگرم كنيد كه متوجه غيبت من در آن روز نباشند. پس از شما همين پيشنهاد را به «حميدمنطقي» كردم و او نيز نپذيرفت و چند روز بعدآلماني‌ها آقاي «مرتضي نامدار» را (كه گويا اكنون درآمريكا به سر مي‌برد) به‌عنوان بورسيه دوم انتخاب كردند.

تحصيل با پول وقف
كوتاه سخن، من بدين‌ترتيب در زمره طلاب باپول وقف درآمدم، و راه كشور آلمان را در پيش گرفتم، ولي مقصودم ماندن در آلمان نبود بلكه مي‌خواستم از آنجا راهي به سوي فرانسه بيابم. به محض رسيدن به خاك اتريش كه در آن زمان جزو كشور آلمان بود مهمانداري براي من و آقاي «نامدار» معين شد و او ما را دو هفته در شهر وين، و دو هفته در شهر زيباي «زالسبورگ» نگاه داشت و جاهاي ديدني را به ما نشان داد. پس از آن به ما گفت وظيفه من نسبت به شما تمام شده است و شما اكنون به هرشهري كه مي‌خواهيد برويد و تحصيل كنيد.
آقاي «نامدار» اندكي آلماني مي‌دانست ولي من مجبور بودم اين زبان تازه را از الفبا آغاز كنم و هنگامي كه اين موضوع را با مهماندار در ميان نهادم واز او پرسيدم كه به عقيده او كدام شهر براي آموختن زبان آلماني مناسب‌تر است او گفت كه فصيح‌ترين زبان آلماني را مردمان شهر «هانور» حرف مي‌زنند و بهتر آن است كه شما هر دو نخست به آن شهر برويدو پس از آموختن زبان هر دانشگاهي را كه مايل باشيد براي تحصيل انتخاب كنيد.
در اينجا بايد به‌عنوان جمله معترضه عرض كنم كه من هيچ ترديد نداشتم در اين كه ترك‌ها و آلماني‌ها دل‌شان به حال من نسوخته بود، و اين همه خرج را به علت بشردوستي براي ادامه تحصيل من نمي‌كردند بلكه اميدوار بودند در آينده از وجود من براي نيات خود استفاده كنند. ولي نيت آنها فرقي به حال من نمي‌كرد. من هدفي داشتم و از هر پيشامد مساعدي حداكثر استفاده را مي‌كردم. آلماني‌ها دو سال بعد چنان شكست خوردند كه همه نيات قبلي خود را فراموش كردند، و ترك‌ها هم از مهمان نمك به حرامي مثل من انتظاري نمي‌توانستند داشته باشند.

در هانوفر ويران شده
وقتي كه به «هانوفر» رسيدم دست‌كم نصف شهر به كلي ويران بود، و هر روز و هر شب، مخصوصا شب‌ها، هواپيماهاي متفقين شهر را بمباران مي‌كردند. من در خانه‌اي كه از ده آپارتمان تشكيل مي‌يافت اتاقي پيدا كردم. از طرف «موقوفه هومبولد» هر ماه دويست مارك به من پرداخت مي‌شد كه كاملا كافي بود. چهار ماه را به آموختن زبان آلماني گذراندم و پس از آن براي ادامه تحصيل به شهر «گوتينگن» رفتم.  اين را هم عرض كنم كه علت اين كه مدت چهار ماه براي آموختن زبان آلماني كفايت كرد اين بود كه هر روز بي‌استثنا، حتي روزهاي يكشنبه كه تعطيل عمومي بود، از معلمي كه علاوه‌بر زبان آلماني اندكي هم فرانسه مي‌دانست درس مي‌گرفتم.
تقريبا هر شب به علت بمباران دست‌كم سه يا چهار ساعت در زيرزمين ساختماني كه در آن ساكن بودم همراه 10 خانواده ساكن ساختمان به سر مي‌بردم، و چون در آن زمان خارجي در شهرهاي آلمان بسيارنادر بود در تمامي اين چند ساعت ساكنان خانه به گردمن جمع شدند و دائم سوالاتي از هر قبيل از من مي‌كردند و من مجبور بودم جواب بدهم و در اين ضمن آنها غلط‌هاي مرا تصحيح مي‌كردند وبدين سان پس از چهار ماه من آنقدر آلماني آموختم كه توانستم نه‌تنها سر كلاس‌ها بلكه در سمينارها هم حاضر شوم و در بحث‌ها شركت كنم.
آماده ساختن پايان‌نامه دكترا بيش از يك‌سال‌ونيم طول كشيد. ولي چند روزي پس از آنكه پايان‌نامه‌ام پذيرفته شد، و قرار شد جلسه‌اي براي امتحان شفاهي معين شود شهر «گوتينگن» سقوط كرد و به اشغال ارتش انگليس درآمد و همه شيرازه‌ها ازهم گسيخت.
دانشگاه تعطيل شد، و حقوق ماهيانه من هم قطع شد. از آن به بعد با وجه مختصري كه ذخيره كرده بودم فقط مي‌توانستم كرايه اتاقم را بپردازم و اگر پولي براي خريدن جيره ماهيانه كه به وسيله «كوپن» به هر فردي تعلق مي‌گرفت نداشتم  و از روي ناچاري كوپن شكر و كره و سيگارم را با نان خالي و غالبا نان بيات معاوضه مي‌كردم، و با همين نان و آب زندگي مي‌كردم.

دو خانم افسر انگليسي
تصادفاتي كه پس از آن روي دادند به قدري غريبند كه از نوشتن شان تقريبا شرم دارم. شايد سه هفته از تاريخ اشغال شهر توسط ارتش انگليس گذشته بود كه روزي به من خبر دادند كه دو خانم افسر انگليسي مي‌خواهند مرا ملاقات كنند. البته اين خبر براي من بسيار ترس‌آور بود. ولي چاره‌اي جز پذيرفتن خانم‌ها نداشتم. دو خانم نسبتا مسن كه اونيفورم ارتش انگليس به تن داشتند (و گويا متعلق به صليب احمر انگليس بودند) در حالي كه بسته كارتني بزرگ با خود حمل مي‌كردند وارد اتاقم شدند، و خلاصه حرف‌شان اين بود كه اطلاع يافتيم شما كه ايراني هستيد در اين شهر تك و تنها زندگي مي‌كنيد، و چون كشور شما جزو متفقين ماست، آمده‌ايم به شما كمك كنيم، و اگر مايل باشيد وسيله بازگشت شما را به ايران فراهم سازيم. فعلا اين بسته را (كه حاوي كنسرو گوشت و چربي و شكلات و سيگار و ساير مواد غذايي بود) بگيريد و بگوييد كه چه كمكي از ما انتظار داريد.
گفتم كه پايان‌نامه دكتراي من پذيرفته شده است و تا دانشگاه باز نشود و امتحان شفاهي را ندهم و ديپلم دكترا را نگيرم نمي‌خواهم به ايران بازگردم. في‌المجلس نامه‌اي نوشتند و مرا به كميته امدادي كه براي ياري رساندن به خارجيان سرگردان تشكيل يافته بود معرفي كردند، و قرار شد من هر هفته به آن جامراجعه كنم و مواد غذايي لازم براي يك هفته غذابدون پرداخت پول از آن جا بگيرم. بدين ترتيب مساله معاش روزانه من دست‌كم براي چند ماه حل شد.

تدريس فارسي
چهار ماه پس از اشغال شهر و خاتمه جنگ، دانشگاه باز شد و بي‌فاصله به تقاضاي من جلسه‌اي براي امتحان شفاهي معين شد. در پايان جلسه امتحان برحسب تصادف رئيس دانشكده ادبيات براي ملاقات يكي از استاداني كه از ممتحنين من بودند به جلسه آمد، و استادان حاضر مرا به او معرفي كردند واز اظهار لطف در حق من كه در چنان روزهاي سختي در آلمان مشغول تحصيل بوده‌ام دريغ نورزيدند. رئيس دانشكده ادبيات به من گفت ما به دستياري براي آقاي پروفسور اشپولر (Spuler ) كه فارسي تدريس مي‌كند نياز داريم. آيا حاضري اين سمت را قبول كني؟ بديهي است كه جواب من مثبت بود، وگرچه حق‌الزحمه‌اي كه به من تعلق مي‌گرفت حقيقتا مبلغ ناچيزي بود، ولي چون وظيفه و گرفتاري من دراين شغل هر هفته بيش از سه يا چهار ساعت وقت نمي‌گرفت، اين امكان برايم پيدا شد كه لااقل دو سال ديگر در آلمان بمانم و با زندگي آلماني‌ها و ادبيات آلماني آشنا شوم. در حالي كه تا آن وقت به علت گرفتاري پايان‌نامه و آمادگي براي امتحان شفاهي كوچك‌ترين فرصتي براي اين كار نداشتم...  در آخر سال ۱۳۲۷ به ايران بازگشتم.»
نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >