صفحه نخست arrow اندیشه arrow علت كندي تكامل جامعه ما چيست
گفتاري از اميرحسين آريان‌پور درباره استبداد شرقي
علت كندي تكامل جامعه ما چيست
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0 بدعالی 
28 شهریور 1389 - 17:02
علت كندي تكامل جامعه ما چيست

نگرش دكتر اميرحسين آريان‌پور درباره استبداد ايراني به سال 1336 در ضمن درس‌هاي جامعه‌شناسي ايشان به دانشجويان دانشگاه تهران عرضه شد و از آن پس وجوه متفاوت آن نگرش به دفعات، به وسيله مقالات و كتاب‌ها و سخنراني‌ها و مصاحبه‌هاي ايشان انتشار يافت و مورد نقد هم واقع شد. در اين مجال خلاصه نگرش دكتر آريان‌پور كه در سال 1344 به‌صورت سخنراني در بخش ايراني دانشگاه لنينگراد، ايراد شد، از نامه فرهنگ ما (شماره بهمن 1344، ص 14-6) نقل مي‌شود.

چنانكه مي‌دانيم، جامعه‌هاي صنعتي كنوني، در طي تاريخ خود به بركت تكامل اقتصاد و رشد طبقات اجتماعي، انقلابات متعددي به خود ديدند و پس از طي مرحله تجانس ابتدايي، مرحله‌هاي برده‌داري و زمين‌داري را پشت سر نهادند و به مرحله سرمايه‌داري و احيانا مرحله جامعه‌داري رسيدند. اما جامعه ايراني مانند اكثر جامعه‌ها، مراحل تكامل را با اين نظم و سرعت نگذرانيد. مردم ايران در طي سه هزار سال اخير از مرحله تجانس ابتدايي به مرحله‌هاي برده‌داري و زمين‌داري ارتقا يافتند، ولي تا قرن پيش، از تحولات بعدي بازماندند. از اين گذشته، برده‌داري ايراني محدودتر از برده‌داري جامعه‌هاي صنعتي بود و زمين‌داري ايراني با آنكه عناصري از مرحله برده‌داري را در خود حفظ كرد، به‌شدت زمين‌داري جامعه‌هاي صنعتي، رعايا را به املاك زمين‌داران مقيد نگردانيد.
براي تبيين اينگونه تفاوت‌ها، مي‌توان چنين گفت: اجتماعات ايراني از ديرباز بر اثر مشكلات اقتصادي (ناشي از خشكي اقليم و كمي آب و دوري آبادي‌ها از يكديگر و دشواري ارتباطات) و اختلافات اجتماعي (تنوع نژادي و زباني و ديني ناشي از تاختن‌ها و كوچيدن‌هاي اقوام شبان پيرامون نجد ايران به داخل آن و در نتيجه، نابرابري فرهنگي ساكنان ايران و مقابله مخرب فرهنگ كوچ‌نشيني با فرهنگ شهرنشيني) به خشونت اخلاقي و انزواطلبي و هم‌ستيزي كشانيده شدند و حكومت‌هايي كه اين اجتماعات را گردانيدند، در برابر خشونت داخلي و مزاحمت خارجي، شديدا به استبداد گراييدند و سراسر زندگي اجتماعي را زير سلطه خود گرفتند. به سبب استثمار استبدادآميز حكومت‌ها در همه شئون اجتماعي و از آن جمله، در فعاليت‌هاي توليدي و نيز به سبب هجوم‌هاي مخرب پياپي، چه از داخل و چه از خارج نجد، تكامل عمومي اجتماعي ايراني بارها دچار توقف و حتي سير قهقرايي شد و تا قرن گذشته (عصر دودمان قاجار) ارتقا از مرحله زمين‌داري به مرحله سرمايه‌داري امكان نيافت. در قرن گذشته با تخفيف هجوم‌هاي مخرب و به الهام تمدن صنعتي، حركتي در صناعت ايران پديد آمد. ولي به سبب ادامه مداخله مستبدانه حكومت‌ها و مزاحمت امپرياليسم اروپايي كه جاي هجوم‌هاي وحشيانه پيشين را گرفت و براي ربودن بازارهاي كشورهايي چون ايران صنعتي‌شدن اين كشورها را نمي‌خواست، پيشرفت صناعت و به‌تبع آن، رشد اقتصادي و تكامل اجتماعي آنها سخت كند شدند و كمابيش از انگاره‌هاي اقتصادي و اجتماعي جامعه‌هاي صنعتي مخصوصا جامعه‌هاي اروپايي انحراف جستند.
توضيحا مي‌گوييم كه جامعه ايراني مانند ساير جامعه‌ها، در جريان پيشرفت خود، نظام ساده ابتدايي را پشت‌سر گذاشت و در عصر دودمان اشكاني آرام‌آرام پا به مرحله نظام زمين‌داري نهاد و از آن پس، زمام امورش در كف اشراف زمين‌دار افتاد. اين نظام كه در حدود قرن هفتم مسيحي نضج گرفت، در ايران اسلامي هم ادامه يافت و در عصر دودمان سلجوقي و سپس در عصر حكومت مغول با برقراري اصل اقطاع و سيورغال (نظام كشاورزي قرن نهم و دهم) به دوره كمال رسيد. پس از آن در سده دهم اسلامي (آغاز عصر صفوي) در نتيجه بهبود كشاورزي و گسترش صنعت و بسط تجارت داخلي و خارجي و ترقي شهرها، به ضعف گراييد. پس حكومتي متمركز بر حكومت‌هاي محلي زمين‌داران سايه افكند، و اقتصاد عمومي بر اثر توسعه سريع املاك دولتي (املاك خالصه) رو به تمركز رفت. ولي ايستادگي و سخت‌گيري زمين‌داران و طغيان‌هاي داخلي و جنگ‌هاي خارجي (مخصوصا جنگ با ازبكان و عثمانيان) و نيز گسيخته‌شدن پيوندهاي بازرگاني و فرهنگي ايران و اروپا كه زاده كشف راه‌هاي دريايي جديد و استيلاي تركان عثماني بر قسمت اعظم آسياي صغير و سوريه و مصر و بالكان و سواحل درياي سياه و كناره‌هاي مديترانه شرقي بود، جامعه را به بحران اقتصادي كشانيد. سپس نظام زمين‌داري توانست لنگان‌لنگان به سير خود ادامه دهد و تا سده سيزدهم قوام خود را در مقابل تظاهرات موقت نظام نوبنياد سوداگري حفظ كند.
كندي و ناپيوستگي تكامل جامعه ايراني معلول علت‌هاي گوناگون اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي است. ولي احتمالا يكي از علت‌هاي اصلي، يورش‌هاي مكرر خارجي است. جامعه ايراني در سراسر تاريخ خود در معرض تهديد اقوام كوچ‌نشين يا گله‌دار پيرامون ايران كه در مدارج نخستين رشد اجتماعي بودند، قرار داشت. يورش‌هاي سكاها، خيون‌ها، هفتال‌ها، عرب‌ها، سلجوقيان، قزاغزان، قراخانيان، قراخطاييان، قفچاقان، مغولان، تاتاران، قره‌قويونلوها و آق‌قويونلوها و ديگران كرارا جريان تكامل فرهنگ مادي و غيرمادي ايران را گسيخت و مانع از آن شد كه جامعه ما مانند جامعه‌هاي اروپايي منظما و سريعا مراحل نظام زمين‌داري را بپيمايد و به انقلاب صنعتي خود برسد.
با آنكه تحولات هر جامعه عمدتا زاده «ساخت» يا وضع داخلي آن است، باز از آنجا كه هيچ جامعه متمدني از جامعه‌هاي پيرامون خود بي‌نياز و بركنار نمي‌ماند، بايد براي تبيين تحولات تاريخي جامعه‌ها به شبكه عوامل خارجي مانند بازرگاني و هجوم و مهاجرت كه مسلما در حيات جامعه‌ها موثر مي‌افتند، توجه بليغ كرد. از اين‌رو است كه براي روشنگري سير تاريخ ايران مخصوصا درنگ ديرنده آن، آمد و رفت اقوام نيمه‌وحشي گوناگوني را كه در سراسر تاريخ ايران با كوچ‌ها و يورش‌ها و چپاول‌هاي پياپي خود، اركان زندگي اجتماعي ايران را لرزانيده‌اند، مورد تاكيد قرار دهيم.
تجزيه و تحليل اين كوچ‌ها و يورش‌ها و چپاول‌ها احتمالا نه‌تنها كليد فهم تاريخ است، بلكه براي تعيين تاريخ بسياري ديگر از جامعه‌هاي بزرگ مشرق‌زمين هم ضرورت دارد. در مشرق‌زمين اكثر ناحيه‌هاي آباد و بارخيز به وسيله بيابان‌هاي فراخ دامن و سرزمين‌هاي كم‌مايه محاط بودند. از اين‌رو ساكنان ناحيه‌هاي متفاوت از لحاظ رشد فرهنگ مادي و غيرمادي با يكديگر فرق فاحش داشتند و در موارد بسيار، ناگزير از هجوم به خاك همديگر و غارتگري و غنيمت‌بري و نوعي امپرياليسم اقتصادي شدند.
بي‌ترديد اين وضع در زندگي تمدني جامعه‌هاي يورش‌ديده و تاراج‌شده سخت موثر افتاده و به توقف يا سير قهقرايي آنها انجاميده است.
به نظر من، علت عمده عدم انطباق جريان‌هاي فرهنگ مادي و غيرمادي ايران و ساير جامعه‌هاي متمدن مشرق‌زمين بر فرهنگ‌هاي مغرب‌زمين، در همين هجوم‌هاي ويران‌زاي ساكنان استپ‌هاي آسياست. حتي مي‌توان گفت كه پس‌افتادن زماني انقلاب صنعتي روسيه نسبت به انقلاب صنعتي اروپاي غربي تا اندازه‌اي معلول مزاحمت‌هاي همين اقوام است.
اروپاي غربي پس از هجوم ژرمن‌ها، قرن‌ها از آرامش نسبي برخوردار شد و اقتصاد آن گام به گام پيش رفت و مراحل نظام زمين‌داري را با سرعت و نظم پيمود. اما مشرق‌زمين هيچ‌گاه به چنين آرامش ديرگذري دست نيافت و از اين‌رو جريان اقتصادي آن دستخوش درنگ‌ها و پسرفت‌هاي پياپي شد و نظام زمين‌داري آن بسيار گران‌جاني كرد.
سرزمين پهناور روسيه از آنجا كه به اندازه آسياي شرقي و آسياي ميانه با اقوام استپ‌هاي آسيا نزديك نبود، از دستبرد آن اقوام زياني كمتر برد. ولي اين زيان آنقدر بود كه سير اقتصادي روسيه را به كندي كشاند و انقلاب صنعتي آن كشور را تا سده نوزدهم به پس اندازد. از آنچه گذشت، ممكن است ويژگي‌هاي تاريخي ايران را به چند اصل تحويل كرد: سير قهقرايي، نااستواري اشراف زمين‌دار، پس‌افتادگي صنعت و تجارت و آ‌شفتگي و بحران دائم.

اول: سير قهقهرايي جامعه
1 - هجوم‌هاي خارجي از دو جهت اقتصاد كم‌رشد ايران را نه‌تنها از سير تكامل خود بازداشت، بلكه به عقب نيز راند:
اقوام مهاجم چون عموما از لحاظ تكامل تاريخي در مرحله اقتصاد شباني و برده‌داري بودند، پس از تصرف ايران به ناگزير مختصات تاريخي خود را تا جايي كه مي‌توانستند به جامعه ايراني تحميل مي‌كردند، چنان كه قوم عرب در آغاز تسلط خود بر ايران، نظام فلاحتي ايراني را تا اندازه‌اي به رنگ نظام شباني عربي درآورد. از اين گذشته، هجوم و غلبه جنگي معمولا بر اسيرگيري و برده‌داري ملازمت داشت، و اين امر هم، چنان كه تاريخ نشان مي‌دهد، جامعه ما را به سير قهقرايي مي‌كشانيد.
2 - با هر هجومي سير تكامل جامعه دچار گسستگي و شكستگي مي‌شد، اخلاق اجتماعي به پستي مي‌گراييد و شهرنشيني فرو مي‌خفت، چنان كه بسا شهرهاي آبادان مانند اورگنج و چاچ و خجند و سمرقند و فرغانه كه به بركت آرامش صدساله عصر ساماني به عظمت رسيده بودند فرو افتادند. بر اثر اين وضع، اجتماعات شهري ايران، با همه صناعت و تجارت خود بارها يا يكسره از ميان رفتند و ديگر سربلند نكردند و يا ديرزماني پس از سقوط، سربرداشتند و سير تكامل خود را از سر گرفتند، از اينجاست كه شهرهاي ايران هيچ‌گاه بر قدرت صنعتي و تجاري شهرهاي اروپايي در عصر رنسانس، مانند ونيز و ژنو و فلورانس و ليسبن و پاريس و لندن و هامبورگ و نورنبرگ و نووگورود و برگن دست نيافتند.

دوم: نااستواري اشراف زمين‌دار
نظام زمين‌داري هرگز در ايران به قدر اروپا ريشه ندوانيد و به قيدهاي مربوط به اصالت و نجابت و سلسله مراتب و آداب و افتخارات اشرافي بسته نشد، زيرا هجوم‌هاي پياپي اقوام بيگانه پيرامون، مانع از آن بود كه نظام زمين‌داري ديرگاهي در دست خاندان‌هاي معيني باقي بماند. هر يك از اقوام مهاجم پس از خرد كردن اشراف موجود، زمين‌ها را ميان بزرگان خود تقسيم مي‌‌كردند. از اين رو با هر هجومي زمين‌داران تازه‌اي پديد مي‌آمدند و جايگزين زمين‌داران پيشين مي‌شدند.  و البته اين وضع ايجاب مي‌كرد كه اشرافيت اصيل ريشه‌دار به وجود نيايد و آداب و سنت‌هاي اشرافي نيرو و رواج نگيرد و در نتيجه:
1 - در اروپا اشراف زمين‌دار ريشه‌دار با رسوم و تشريفات خود، در جامعه يكه‌تاز بودند و مغرورانه از پادشاه كه رأس هرم اشراف و متكي به آنان محسوب مي شد،‌ حمايت مي‌كردند. اما در ايران از اين اشراف متكبر اثري در ميان نبوده و اميران و درباريان نمي‌توانستند در كار سلاطين مخصوصا سلاطين غيرايراني كه فاقد تربيت اشرافي بودند، مداخله و تاثير كنند. نبودن اشراف مقتدر و نيز لزوم قدرتي عظيم براي مقابله با هجوم‌ها، موجد حكومت استبدادي و اقتدار فوق‌العاده سلاطين مشرق‌زمين شد. شاهان حتي قدرت و جرات آن را داشتند كه به اراده خود غلامي را به وزارت برگزينند و يا اعضاي خانداني اشرافي را قتل‌عام كنند.
2 - قدرت نامشروط زمامداران به زيان آنان بود، زيرا هنگامي كه با يورش‌هاي دشمنان خارجي يا طغيان‌هاي داخلي روبه‌رو مي‌شدند، جز مزدوران بي‌ريشه و سودجود و ابن‌الوقت خود مدافعاني نمي‌يافتند.
اين عامل و هجوم‌هاي خارجي دست به دست دادند و باعث شدند كه هيچ‌يك از دودمان‌هاي حاكم ايران ديرزماني دوام نياوردند، فقط صفويان در حدود دو قرن و قاجاريان تقريبا يك قرن سلطنت كردند، آن هم سلطنتي آميخته با بدگماني و دغدغه و توطئه و نفاق.
3 - سستي و نااستواري زمين‌داران و باز بودن مرزهاي طبقه‌اي آنان موجب گرديد كه در دوره زمين‌‌داري، سوداگران ايراني برخلاف سوداگران اروپايي، نه‌تنها پست شمرده نشوند، بلكه معزز نيز باشند. چنان كه به شهادت تاريخ و مخصوصا فولكلور (مثلا هزار و يك شب) معمولا شوكت سوداگران از حشمت هيچ كس مگر اميران بزرگ‌تر كمتر نيست.

سوم: پس‌افتادگي صنعت و تجارت
در ايران با وجود اهميت سوداگري و پايگاه نسبتا والاي بازرگانان، تجارت و نيز صنعت و فلاحت پيشرفت منظمي نكردند. در نتيجه انهدام شهرها و روستاها و نابودي مردم، جريان تكامل صنعتي و تجاري مكررا قطع شد و حتي كرارا به قهقرا رفت. چون حكومت اسلامي، ‌باعث پيوستگي ناحيه‌هاي دورافتاده شده بود، تجارت پردامنه امكان داشت. با اين وصف، تكامل تجاري و نيز تكامل صنعتي كه وابسته به آن است، به سبب هجوم‌هاي خارجي به آساني دست نمي‌داد. از آن پس جز در دوره‌هايي چون دوره مغول كه دودماني مقتدر بر سر كار بود و موقتا راه‌ها را ايمن مي‌كرد، تجارت دامنه‌دار صورت نمي‌گرفت، و چنين دوره‌هايي هم فراوان نبودند. از اين بالاتر، جامعه ايراني بارها به هنگام سقوط دودمان‌ها‌، بر اثر طغيان زمين‌داران بزرگ دچار بحران مي‌شد،‌ و رونق سوداگري از ميان مي‌رفت. بنابراين:
1 - به اقتضاي محدوديت صنعت و تجارت، سوداگران هيچ‌گاه به‌صورت طبقه متشكل توانايي درنيامدند، اهميتي كه سوداگران در جامعه ايراني كسب كردند، تنها از آنجا بود كه در ايران زمين‌داري موروثي اعتبار و استحكامي نداشت و از اين‌رو زمين‌داران ايراني برخلاف زمين‌داران اروپايي، به سوداگران با ديده تحقير نمي‌نگريستند و مجال تكاپو و پيشرفت را از آنان سلب نمي‌كردند. سوداگران ايراني براي خود حقوق و امتيازاتي داشتند و حتي اصنافي به‌وجود آوردند. ولي هيچ‌گاه اصناف آنان مانند انجمن‌هاي صنفي اروپاي قرون وسطي، قدرت اجتماعي نيافتند. بي‌گمان همچنان كه در ايران گذشته، طبقه متشكل سوداگر پديدار نشد، از انبوه روشنفكران طبقه سوداگر هم خبري نبود.
2 - به‌سبب محدوديت صنعت و تجارت، طبقه سوداگر متشكل و مقتدري كه بتواند با دربارهاي بزرگ هم‌داستان شود و زمين‌داران را براندازد به‌وجود نيامد. پس اشراف زمين‌دار ايران برخلاف اشراف زمين‌دار اروپا، هيچ‌گاه منقرض نشدند، بلكه توانستند در مقابل دربار و سوداگران نامتشكل دوام آورند و موافق مقتضيات اجتماعي، گاهي تابع دربار شوند و گاه كوس خودمختاري زنند. مهاجمان بيگانه نيز با آنكه اكثرا وابسته نظام شباني يا برده‌داري بودند، با برانداختن زمين‌داران ايران، خود رفته‌رفته وابسته نظام زمين‌داران مي‌شدند.
3 - بر اثر دوام همزيستي خود به خودي زمين‌داران و سوداگران، در ايران گذشته، تكامل طبقه‌اي منظمي روي نداد. طبقه‌هاي اجتماعي درست از يكديگر تفكيك نشدند، و تحولات اجتماعي ژرف امكان نيافت. در برابر اروپا كه از زمان امپراتوري روم غربي تا عصر رنسانس (نزديك هزار سال) تحولي عمقي نكرد، ايران تقريبا از عصر دودمان اشكاني تا سده نوزدهم (در حدود دو هزار سال) از پيشرفت باز ماند. چنان كه در چين نيز از آغاز كار دودمان «هان» تا پايان كار دودمان «منچو» (تقريبا دو هزار سال) نظام زمين‌داري دگرگوني اساسي نپذيرفت. از اينجا بود كه طبقه‌هاي اجتماعي ايران برخلاف طبقه‌هاي اجتماعي اروپا، داراي مختصات و مرزهاي قاطعي نشدند و از يكديگر فاصله نگرفتند و حتي با يكديگر آميختند، چندان كه تضاد خصمانه زمين‌داران و سوداگران اروپا تاكنون در ايران نظيري نيافته است.

چهارم: آشفتگي و بحران دائم
بديهي است كه در چنين جامعه‌اي، آشفتگي و بحران ژرف فرمانروا مي‌شود. هيچ يك از دودمان‌هاي حاكم ايران نتوانستند بحران را به پايان رسانند. فقط برخي از دودمان‌هاي قاهر امكان آن يافتند كه با يورش و كشورگشايي و اسيرگيري و غارتگري و غنيمت‌بري، براي خود آرامش و رفاهي نسبي و ناپايدار به بار آورند، چندگاهي، بحران داخلي را تخفيف دهند، روستاها و شهرها را انتظامي موقت بخشند و مجالي براي بهبود فلاحت و صناعت فراهم كنند.
اين بحران عميق و درنگ‌ناپذير جبرا مردم ساده متعارف را به واكنش‌هاي مثبت و منفي گوناگوني برمي‌انگيخت. ايرانيان گاهي با طرد و تحقير زندگي اجتماعي و اكتفا به حياتي فردي، به مقاومت منفي مي‌پرداختند، گاهي دست به شورش مي‌زدند، و زماني در دستگاه حكومتي طبقه حاكم رخنه مي‌كردند و با تدبير و توطئه، اميران را به جان يكديگر مي‌انداختند و حتي به قصد دفع زورگويان بيگانه حاكم، زورگويان بيگانه جديدي را فرامي‌خواندند. از اينها بالاتر، ايرانيان در موارد بسيار براي تضعيف فرمانروايان بيگانه، به اديان و مذهبي غير از دين و مذهب مختار آنان مي‌گراييدند، و بي‌ترديد هر حمله‌اي كه به آيين مقبول مي‌شد، تهديدي براي نظام حكومتي موجود به‌شمار مي‌رفت.
در آغاز حمله قوم عرب به ايران، بسياري از مردم متعارف كه از نظام طبقاتي پرتبعيض ساساني به تنگ آمده بودند، به اميد برخورداري از بركات دين اسلام، آگاهانه از دفع حملات قوم عرب خودداري ورزيدند. در مقابل اين مردم، دهگانان يعني اشراف زمين‌دار، براي حفظ امتيازات و احترامات خود، به همراهي گروه‌هايي از مردم به مقاومت برخاستند. اين همراهي و همگامي فقط كوته‌زماني دوام آورد زيرا براثر خشونت قوم عرب، عوام خود به‌زودي عليه آنان با خواص همكاري كردند. خواص نيز همكاري آنان را لازم شمردند.
سرانجام، شورش‌هاي مكرر مردم ايران بر ضد مهاجمان عرب موثر افتاد و در قرن سوم بخشي از ايران خاوري استقلال يافت، به‌زودي حكومت‌هاي مهاجمان ترك آن سرزمين استوار گرديدند، و اشراف جديدي در برابر دهگانان ايراني ظاهر شدند. چون دهگانان در ايران نفوذ اجتماعي ريشه‌داري داشتند، اشراف‌نو - دولت بيگانه لازم دانستند كه اولا با دهگانان ائتلاف كنند و بسياري از منصب‌هاي عالي مانند وزارت قضاوت را به آنان واگذارند، و ثانيا به جعل تبارنامه بپردازند و نسبت خود را به اشراف اصيل ايراني برسانند. در قرن‌هاي دوم و سوم و چهارم اسلامي تقريبا همه دودمان‌هاي حاكم يا مدعي حكومت،- خود را بازمانده اشراف پيشين ايران مي‌شمردند، ولي نه دهگانان ايراني توانستند ديرگاهي اعتماد و همكاري مردم ايران را جلب كنند و نه بيگانگان ايراني‌شده. ايرانيان كه به اميد بهبود زندگي اجتماعي به خواص دست اتحاد داده و فاتحان عرب را رانده بودند، به‌زودي دريافتند كه فرمانروايان جديد چه ايرانيان اصيل و چه ايرانيان ادعايي- همان شيوه بهره‌كشي و سودجويي و بيدادگري ديرينه را دنبال مي‌كنند. پس دوره اميدواري و خوشبيني كوتاه عوام سپري شد، و بار ديگر طغيان‌هاي اجتماعي در گرفت، با اين تفاوت كه اين طغيان‌ها برخلاف طغيان‌هاي پيشين، بر ضد اشراف ايراني و ايراني‌نما بودند. اينها هستند برخي از وجوه مهم جامعه ايراني كه براثر موانع اقتصادي و اجتماعي، در سير كلي خود، از هنجارهاي اجتماعي شناخته‌شده انحراف جست. از آنچه گذشت، مي‌توان نتيجه گرفت كه جامعه ايراني، به‌سبب دوگونه عامل- استثمار خشن دروني و استعمار خارجي، قرن‌ها اسير استبداد يا بي‌عدالتي مبرم بوده است. ولي استبداد ايران امري ذاتي نبوده است و با نفي عامل‌هاي دوگانه از ميانه برمي‌خيزد. نفي عامل اول بسته است به مبارزه با استثمار خشن دروني، و نفي عامل دوم بسته است به مبارزه با امپرياليسم بيروني- و اين دو گونه مبارزه ديري است كه در جامعه ما و به‌طور كلي، در جهان سوم آغاز شده است.
 

نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >