صفحه نخست arrow اندیشه arrow تاريخ تکرار نمی‌شود
نوشتاری ایران‌شناسانه از داریوش آشوری
تاريخ تکرار نمی‌شود
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0 بدعالی 
29 شهریور 1389 - 17:35
تاريخ تکرار نمی‌شود

در شماره دوم صفحه مطالعات ايران‌شناسي نوشتاري از داريوش آشوري ارائه خواهيم داد كه پیش از اين در شماره 106 مجله راهنماي كتاب منتشر شده بود. داريوش آشوري از اساس نقادي تام و تمام است. در اين مقاله نيز به آغاز نگرش‌ها و خيزش‌هاي ايران‌شناسي نقد مي‌كند. البته همه نقد او مورد تاييد نيست اما ضمن اينكه ايران‌شناسي را اصلي استوار مي‌دانيم، نبش قبرهاي دروغين را نيز نقد می‌کنیم. از اين‌رو هرچند اين مقاله ممكن است در راي و نظر مورد قبول بسياري و ازجمله اين نشريه نباشد، اما با اين حال خواندن آن خالي از درس نيست.

 
و اما چگونه شد كه ما براي بازشناخت خود شرق‌شناس (يا دقيق‌تر، ايران‌شناس) شديم؟ از كي شرق‌شناسي را به‌عنوان «خودشناسي» آغاز كرديم؟ داستان از آن زمان آغاز شد كه ما به تاريخ خود به‌عنوان يك تماميت و از بيرون آغاز نگريستن كرديم. ملت‌هاي شرقي زماني شروع به بازشناختن خود از طريق غرب كردند كه بار ننگ و نكبت تاريخ بر گردن‌شان نهاده شده بود. آنها درهم شكسته و تحقيرشده و ترس و احساس حقارت گريبان‌شان را گرفته، شروع به بازنگريستن و تفسير مجدد گذشته خود كردند، به گذشته خود با كينه و عداوت نگريستند و شروع به جست‌وجوي ريشه‌هاي انحطاط و فلاكت خود در عمق تاريخ خود كردند و از اينجا بود كه تاريخ و علم تاريخ اصالت يافت و اين تاريخ برحسب مفاهيم غربي كه به‌طور سطحي و ساده به ذهن روشنفكران اين سوي جهان راه يافته بود، تفسير شد و گرايش‌هاي مختلفي براي تفسير اين سير انحطاط در كار آمد. آنان با توسل به عوامل مختلف مانند دين، نژاد، ادبيات و عرفان، استبداد حكومت و تاثير حملات خارجي مي‌خواستند توجيه كنند چرا ما مانند غرب «پيشرفت» نكرديم و به روزگار علم و تكنولوژي نرسيديم. يكي از اين گرايش‌ها عبارت بود از طرد تاريخ زنده به نفع تاريخ مرده و اين تمايل هنوز هم بسيار ريشه‌دار و قوي است. اين گرايش عبارت است از يافتن سرآغازي براي اين تاريخ انحطاط و تحليل از ماقبل آن. اين مبدا، به خصوص در دوره 20 ساله كه كار نفوذ نازيسم و نظريه‌هاي اصالت نژاد و ضدسامي در ايران نيز بالا گرفت، عبارت بود از حمله عرب (يعني سرآغاز تاريخي كه هنوز به اعتباري دوام دارد) و تجليل از تاريخ «ايران باستان». اين تمايل در جنبش‌هاي دست‌راستي بعد از شهريور 20 نيز پايگاهي اجتماعي يافت. اين تمايل اگرچه امروز از جنبه نفوذ اجتماعي ضعيف شده، ولي از لحاظ فكري كاملا محو نشده و حتي شاعري چون مهدي اخوان، براي يافتن دستاويزي در غرقاب زمانه، بدان چنگ مي‌زند. البته اخوان بيشتر به يك نوع جوهر اخلاقي در انديشه ديني ما قبل اسلامي ايران مي‌چسبد. گويا مصري‌ها هم، پيش از بالا گرفتن جنبش ناسيوناليسم عرب، به همين ترتيب، تاريخ عصر فراعنه را تجليل مي‌كردند و هندي‌ها هم به ترتيب ديگري. اين سلسله جست‌وجوي علل و عوامل انحطاط سخت دراز است. كسروي و يارانش، با اتكا بر آن اصالت عقل ساده‌انديش كه از اصالت عقل قرن هجدهم اروپا آب مي‌خورد، گريبان ادبيات و عرفان را گرفتند و «بد‌آموزي‌»هاي شاعران و عارفان را سرچشمه اين انحطاط دانستند و كتاب‌سوزي‌ها كردند. حاصل اين دردشناسي‌ها جز نفي همه‌جانبه يك تاريخ به‌عنوان سرگذشت يك مذلت نبود و كار به آنجا كشيد كه شتابكارانه به «نوسازي» پرداختيم و به سرعت كفش و كلاه عوض كرديم و دروازه‌هاي شهرها را خراب كرديم و تيغ وسط آنها گذاشتيم و خيابان‌ها و ميدان‌هاي جديدي را از ميان‌شان درآورديم و از همه حيث به آنچه كه در نظرمان حد زيبايي و آراستگي مي‌نمود، تشبه جستيم. اين نحو از تفسير تاريخ گذشته نحوه تفسير صرفا غربي از تاريخ نيست، اگرچه مستقيما از آن متاثر است، اما روانشناسي غربزدگي را نيز عميقا در بردارد. روان غربزده گرفتار عقده حقارتي‌ است كه تمام وجود او را دربرگرفته و در تمام رفتارهايش انعكاس دارد و اين عقده حقارت از برخورد تاريخي غرب با ملت‌هاي غيرغربي و شكست و رنگ‌باختگي تاريخ آنها در برابر تاريخ غرب حاصل مي‌شود. اين عقده رنگ‌هاي مختلفي به خود مي‌گيرد. انعكاس توده‌اي آن در رفتار بورژوازي‌ شهري ديده مي‌شود كه مي‌كوشد در تمام نمودهاي زندگي و رفتار خود را عينا با مثال اعلاي پيشرفتگي و تعالي، يعني الگوي زندگي غربي، مطابقت دهد و همين قشر از جامعه به‌عنوان پيشتاز، تمامي جامعه را به دنبال خود مي‌كشد.
اين عقده حقارت نمودهاي مختلفي دارد. گاهي به همان صورت كه هست عرض وجود مي‌كند و گاه در جهت عكس. عرض وجود مستقيم آن به اين صورت است كه وقتي به خود  و به گذشته خود بازمي‌گردد جز نكبت و ذلت چيزي نمي‌بيند و تمامي هم‌او نفي اين «خود» و گريز از آن و آرزوي تشبه مطلق به آن مثال اعلاي ارزشمندي ا‌ست. در اين احساس حقارت يك وبال يا نگون‌بختي تاريخي بر دوش‌ها سنگيني مي‌كند و تشبه به صورت ظاهر زندگي غربي معناي يگانگي با آن را پيدا مي‌كند. نمونه اين رفتار، رفتار كساني است كه با بداخمي به همه چيز نگاه مي‌كنند و همين فاصله گرفتن را پوست انداختن از «خود» و يگانه شدن با آن مظهر ارزشمند تصور مي‌كنند. اينها به افسران و ماموران دوره استعمار مستقيم بي‌شباهت نيستند. براي آنها ديگر مردم همان «بومي»هايند؛ كثيف، ذليل، بدبخت و گرفتار ملعنت و چنان راه مي‌روند كه تن‌شان به آنها نسايد و با همه چيز سعي مي‌كنند فاصله‌اي را نگه دارند و هيچ چيز اين سود را از «خود» و خود را با هيچ چيز آن پيوند خورده ندانند. اگر مي‌توانستند يك شناسنامه انگليسي يا فرانسوي در جيب داشته باشند بسيار خشنود مي‌شدند. در زندگي و حوادث اين جامعه شركت نمي‌كنند، زيرا تاريخ آن را از آن خود نمي‌دانند و بيشتر دل‌خوشند به اينكه خود را «صاحب» يا مباشر صاحب بپندارند.
نمود ديگر اين روانشناسي، از جهت نظري، بزرگنمايي‌اي است كه كارش گاه به حد جنون مي‌كشد. اين بزرگنمايي عبارت است از؛ چسبيدن به اين تاريخ به‌عنوان تاريخ افتخارات. اين طرز تلقي به‌طور ضمني حاوي اين فكر است كه گويا نبوغي بي‌همانند يا عنايتي الهي اسباب آن را فراهم كرده كه اين ملت سرمنشاء همه چيزهاي با ارزش در جهان باشد. به نظر اينان، فلسفه و انديشه يوناني چيزي جز آموزش‌هاي مغان زرتشتي نيست و مسيحيت و بودايي‌گري و ديگر جنبش‌هاي بزرگ ديني همه از اين سرزمين سرچشمه گرفته‌اند و خلاصه اين نژاد برومند از كيسه نبوغ و فتوت خود آنقدر به جهان بخشيده كه عاقبت خود به روز سياه افتاده است!

زنده كردن ميراث‌ها
انسان هميشه به موجوديت چيزها وقتي كه از ميان رفتند بيشتر آگاه مي‌شود تا زماني كه بي‌واسطه در زندگي او حضور دارند و با آنها زندگي مي‌كند. انسان تا زماني كه دست و پاي دارد، با آنها زندگي مي‌كند بي‌آنكه به دست و پا داشتن خود فكر كند. دست و پا تا وقتي كه هست فقط وسيله است و وسيله به خودي خود اهميتي ندارد، مگر براي برآوردن مقاصدي كه علت وجودي وسيله است. تا وقتي كه راه مي‌رويم به اين فكر نمي‌كنيم كه پا داريم، زيرا پا در راه رفتن بي‌واسطه با ما و در اختيار ماست و مقصود از پا داشتن همان راه رفتن است. اما وقتي كه اين پا به سنگي خورد و از درد ايستاد يا زير چرخ ماشين له شد آن وقت است كه پا خود موضوع فكر مي‌شود. آن وقت است كه پا نداشتن خود غم ما مي‌شود. ميراث‌هاي تاريخي نيز چنين است. ما تا زماني كه ايراني بوديم، يعني تاريخ، هنر و ادبيات، دين، اخلاق و ارزش‌ها و به‌طور كلي «زندگي» خاص خود را داشتيم، هرگز نمي‌پرسيديم كه ايراني بودن چيست و درست از زماني كه ديگر نتواستيم «ايراني» باشيم اين حكم صادر شد كه بايد ايراني بود. از آن پس بود كه «ايراني بودن» في‌نفسه ارزشي شد. مثل ارزش پا داشتن به‌خاطر پا يا چشم داشتن به‌خاطر چشم آدم شل يا كور گمان مي‌كند صرف داشتن پا يا چشم خود غايتي است كه بايد خواهان آن بود. اما آدمي كه پا يا چشم دارد صرف داشتن آن را غايتي براي خود نمي‌شمرد، بلكه آنها را وسيله‌اي براي رفتن و ديدن تلقي مي‌كند و مي‌پرسد رفتن چه راهي يا ديدن چه چيزي‌ است كه به بينايي و پاداري ارزش مي‌بخشد و چه‌بسا آدم پادار كه از رفتن هر راهي بي‌زار است، زيرا «رفتن» را بي‌معني مي‌داند و چه‌بسا آدم چشم‌دار كه مي‌گويد «ديده را فايده آن است كه دلبر بيند- ور نبيند...» به همين ترتيب، ما نيز وقتي آن پا و چشم تاريخي را از دست داديم گمان كرديم كه صرف داشتن آنها ارزشمند است، بي‌آنكه بپرسيم آنها كه اين پا و چشم را داشتند (يعني نياكانمان) با آن پا چه راه‌هايي را مي‌رفتند و با آن چشم چه چيزهايي را مي‌ديدند و آيا آن راه‌ها و ديدارها في نفسه ارزشي دارد كه باز در طلب آن باشيم يا اصلا دوباره رفتن و باز ديدن آنها امكان‌پذير هست يا نه؟ آيا مي‌توانيم با همان چشم زيبایي‌ها و زشتي‌ها را همانگونه ببينيم كه نياكانمان مي‌ديدند يا با همان پا پياده به زيارت كعبه‌هايي برويم كه آنها مي‌رفتند يا به جاهايي نرويم كه آنها نمي‌رفتند!
خلاصه، مقصود اين است كه داشتن آنچه را نياكان ما به‌عنوان ابزارهايي لازم براي يك زندگي ساخته بودند و به كار مي‌بردند غايت آمال و خود آن زندگي تصور مي‌كنيم و متوجه نيستيم با ديگر شدن زندگي‌مان ديگر نه آن ابزار را داريم و اگر هم داشته باشيم نمي‌توانيم آنها را همانگونه به كار بريم كه آنها به كار مي‌بردند و از اينجاست كه تضادهاي زندگي كنوني ما سرچشمه مي‌گيرد كه از يك سو، مي‌خواهد بنا به ارزش‌هاي امروز، يكسره «پيشرفت» و «تكامل» و «ترقي» باشد و از سوي ديگر،‌محافظه‌كاري و حتي ارتجاع و در متن چنين تضادي «ابزار» هاي گذشته چه مي‌توانند باشند؟ عتيقه‌هايي كه در موزه‌ها يا در خانه‌هاي اشخاص «متشخص» با نهايت دقت نگهداري مي‌شوند، هر روز گرد آنها را پاك مي‌كنيم و سخت مواظبيم كه نشكنند يا با آنها به در و همسايه پز مي‌دهيم، اما با آنها زندگي نمي‌كنيم. آن كاسه قنفوري بالاي بخاري يا درون ويترين هماني نيست كه من در آن آش مي‌خوردم. روزگاري كه من در آن آش مي‌خوردم، آنقدر به حضورش آگاهي نداشتم كه امروز دارم، زير كاسه‌اي روبه‌روي من، سر بخاري، نبود، بلكه در دست من بود و اگر مي‌شكست از شكستنش تاسف نمي‌خوردم كه امروز مي‌خوردم، زيرا آن روز مي‌توانستم كاسه ديگري را جانشينش كنم، اما امروز اگر بشكند آه از نهاد من برخواهد آمد كه يك شيء قيمتي كه در بازار عتيقه‌فروشان چندين و چند قيمت دارد از دست رفته است و امروز همين قيمت مطرح است و نه ارزش كاسه به عنوان وسيله‌اي كه با ريختن آب و خوراك در آن مي‌توان تشنگي و گرسنگي را فرو نشاند. ما تشنگي و گرسنگي‌مان را با كاسه‌هاي ديگر فرو مي‌نشانيم؛ ساخت فرنگ. هر تاريخي تماميتي است كه همه عناصر آن (در عين تضادهاي دروني) داراي هماهنگي فونكسيوني باهمند و هيچ تاريخي قابل تكرار نيست مگر (به قول فرويد) به صورت ماده‌اي كه صورت تازه‌اي به آن داده شود. صورت تازه‌اي كه امروز به همه تاريخ‌هاي شرقي داده مي‌شود همان صورت غربي است و اين صورت غربي است كه راه و رسم‌ها و معاني و ارزش‌هاي تازه رفتار را القا مي‌كند. هگل مي‌گويد، حوادث تاريخي هميشه دو بار روي مي‌دهند؛ بار اول به صورت تراژديك و بار دوم به صورت كميك.
هر كوششي براي تكرار آگاهانه صورت‌هاي تاريخي گذشته جز به صورت دوم نخواهد بود، زيرا  معناي آن تاريخ قابل تكرار نيست و از اين رو تكرار آن جز ملغمه‌اي ناساز از تناقض صورت و معنا نخواهد بود. كوششي كه امروز براي «ايراني» كردن همه چيز صورت مي‌گيرد هيچ معنايي ندارد مگر تكرار تاريخي كه تكرار آن امكان ندارد. به وجود آوردن نقاشي ايران، داستان‌نويسي ايراني، تئاتر ايراني، فلسفه ايراني، معماري ايراني و ديگر چيزهاي ايراني هيچ معنايي ندارد مگر تكثير اشياي عتيقه به شيوه عتيقه‌فروشان يهودي. اينها يا نقاشي‌اند يا تئاترند يا فلسفه‌اند يا معماري يا هيچ يا به ذات همان چيزي هستند كه بايد باشند، يعني هنر و ادبياتند و چيزهاي ديگر هيچ صفت و اضافه‌اي به آنها جهت وجودي نخواهد داد، مگر به‌عنوان كالايي براي بازار توريسم. هيچ معمار يا نقاش يا شاعر يا فيلسوف فرانسوي يا آلماني يا ايتاليايي نمي‌خواهد نقاشي يا معماري يا شعر و فلسفه «فرانسوي» يا «آلماني» يا «ايتاليايي» به وجود آورد، بلكه بي‌واسطه خالق «نقاشي» و «معماري» و «فلسفه» است همانگونه كه آن معمار يا كاشي‌كاري كه بناها و نقش‌هاي شگفت و آن زيبايي‌هاي حيرت‌آور را در اصفهان به وجود آورد يا رضاي عباسي يا ملاصدرا با همه آن بزرگان ديگر در تاريخ اين ملك هيچ يك اراده نكردند كه هنر يا شعر يا فلسفه «ايراني» به وجود بياورند، بلكه آنها بي‌واسطه تاريخ خود را مي‌زيستند و در متن آن زيبايي و انديشه مي‌آفريدند و خلاقيت حقيقي جز اين نيست و اگر چيزي در اين آثار هست كه از لحاظ نگرنده خارجي به آنها خصوصيت قومي يا ملي مي‌دهد، همان چيزي است كه از زيست مشترك در متن يك تاريخ برمي‌خيزد، نه از تصميم‌هاي مجدانه شخصي یا برنامه‌ريزي‌هاي اداري. پشت به فرادهش‌ها (تراديسيون)هاي تاريخي داشتن چيزي جز تصميم‌هاي حساب شده و برنامه‌ريزي است. فرادهش‌ها را نمي‌توان مصنوعا به متن زندگي تاريخي افزود، بلكه بايد بي‌واسطه چون ابزارهاي ناگزير يك زندگي، از درون ضرورت تاريخي سر برآورند يا وجود داشته باشند والا چيزي جز تكثير مصنوعي عتيقه‌ها براي سودجويي‌ها بي‌كاسبانه يا سياستمدارانه نيست. و ما همه اكنون شرق‌شناس و ايران‌شناسيم و همان‌گونه با اين تاريخ و مواريث آن سروكار داريم كه بنيادگذاران تمدن غربي و دنباله‌هاي آنها، دانشمندان «شرق‌شناس» و آنچه به‌عنوان رجوع به گذشته و احياي مواريث آن (به معناي آنكه تاريخ كنوني ادامه منطقي تاريخ گذشته است) انجام مي‌دهيم همانا جز «توريسم فرهنگي» و براي جلب توجه «جهانيان» نيست.

نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >